سیلاااااااااااااام بروبچ... خوبین که ان شاالله؟؟؟؟ عیدتون پیشاپیش تبریک سالتون پرخنده وپر از خبرای خوب خوب دوستای خوبم من یه وبلاگ تکونی حسابی کردم همه چی وبلاگمو عوض کردم حتی عنوانشووووو خدا کنه خوب شده باشه تورو خدا تو این نظر سنجیه شرکت کنین و نظرتون رو بگین دوستتون داااااااااااااااااااارم تفاوت عشق و دوست داشتن دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد. بچه ها یه چند تا کاریکاتور جالب گذاشتم قشنگه مخصوصا دومیه دست آقایون رو رو میکنه... برین ادامه مطلب خودتون میفهمین من چی میگم راستی نظر یادتون نره ها پس فعلا بااااااااااای
يک پنجره براي ديدن
عشق نیازیه که همه ی آدما به اون مبتلا میشن و بهش نیاز دارن کسی که عاشقه میتونه خدارو راحتتر لمس کنه و وجودشو حس کنه ولی نمیدونم چرا تو داستانا هیچوقت عاشقا بهم نمیرسن مثل لیلی و مجنون شیرین و فرهاد البته بگم ها عشق فرهاد علکی بوده تو آپ بعدیم عشقشون رو مورد نقد و انتقاد قرار میدم و شما خواهین فهمید که فرهاد بیچاره نبوده بگذریم داشتم میگفتم که عاشقا بهم نمیرسن آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این عشقااااااااااااااااای تو خیابون یا اینترنتی که هیچ بیخیال به هم نرسن باید خدا رو شکر کرد میگن از کمبود محبت جوووووووووووووونا کشیده میشن به برقراری دوستی با جنس مخالف
میدونین دلم از چی میسوزه؟ تا پسمله میگه واست میمیرم دخمله تا تهشو رفته تا چند ماه به این فکر میکنن که پسمله مرده یانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی غافل ازاینکه اون درعین حال سه چهارتا رو هم یدکی تو جیبش داره نمیخوام از پسملا بدبگمااااااااااااااااااا چون درصد 50 این مسایل تقصیر ما دخملاست من خودم این موضوع رو به وضوح تو محرم دیدم پسمله ی بیچاره برای احترام به امام حسین میخواستن یه 10 روز محرم رو گناه نکنن و عذادار باشن ولی بعضی ازین دخملا با سرووضع افتضاح میان تو خیابون و جلوی دسته ها خودنمایی میکنن بماند هی پسمله خودشو میزنه به اون راه ولی آخرش دیگه این پسملااااااااااااااااااااااااا هم ازخدااااااااااااااااااااااا خواستنااااااااااااااااااا وگرنه چراااااااااااااااااااااا باید شمااااااااااااااااره بدن هااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بچه ها سوء تفاهم نشه فقط ازدست اون دخمله که خیلی خودنمایی میکرد رو اعصاب مصابم با یه لنگه کفش راه میرفت هم لباساش هم آرایشش مناسب محرم نبود ای کااااااااااااااش حداقل همین محرم رو درست زندگی میکردیم
امروز صبح اصلا دلم نمیخواست برم مدرسه بااینکه امتحان زیست پریده بود ولی راستش ادبیات نخونده بودم اینوباید چیکار میکردم؟ اول که بیدار شدم ساعت 6:30 بود گفتم ولش کن زنگ دوم میرم سر کلاس آخه پارسال زنگ اولو جیم میشدم طبقه ی بالامیخوابیدم بعد نیم ساعت قبل از زنگ تفریح اول راه میوفتادم صبر میکردم وقتی زنگ میخورد با بچه ها میرفتم بالا البته مدرسه هم چیزی نمیفهمید یه بار خیلی گیر دادن کجا بودی گفتم دل درد داشتم تو نماز خونه خوابیده بودم خلاصه همین نقشه رو داشتم که مامانم اومد گفت مدرسه نمیری؟ -نه ساعت 7:30 دیر شده زنگ دوم میرم مامانم تلویزیون رو که روشن کرد فهمیدم نه بابا ساعت من جلو بوده ساعت هنوز 7 هم نشده به زور مامانم آماده شدم یه تاکسی گرفتم چون حوصله ی خیابون و پیاده روی نداشتم دم مدرسه مون یه لوازم تحریریه از اونجا یه دونه ازین دفترچه یادداشتای چسبی خریدم برای تقلب تمام تاریخ ادبیات و سوالای حفظی رو توش نوشتم دیدم دوستم داره الف ب ج دال حفظ میکنه ازش پرسیدم چیه؟ گفت:امتحان تستیه گروه ب رو از کلاس بقلی گرفتم میگن امتحانشون تستی بوده خدا کنه واسه ما هم این طوری باشه اینطوری یه فکری به کلم زد شاید من گروه ب باشم اگه سوالا یکی باشه چی؟ اینطری بود منم جوابارو به امید یکی بودن نوشتم و اد زد و امتحانا یکی در اومد حالا من چی؟ شدم گروه ب و سوالا یکی و من جوابا رو داشتم خدایی خیلی حال کردم اینم از روز هشتم محرم ما بااینکه تقلب خوب نیست و خودم بهش اعتقادی ندارم ولی اگه پیش بیاد استقبال میکنم شما چی؟ برای خانواده ی ما هفتم محرم روز پر کاریه چون مامانم نذر داره هر سال هفتم محرم یه گوسفند قربونه کنه و خودش غذا بپزه یه عالمه مهمون هم دعوت کنه به همین خاطر من شنبه نرفتم مدرسه خوب راستش امتحان میان ترم دینی داشتیم منم که درس نخونده بودم از سه شنبه تا جمعه همش خوش گذرونی کردم وقتی مامانم گفت نرو مدرسه اولش یه کم ناز کردم وگفتم نه من امتحان دارم خیلی مهمه ولی از خدا خواسته نرفتم ای کاش میرفتم از یه طرف یک شنبه امتحان ادبیات و زمین شناسی رو تو یه روز داشتیم آخراش داشت گریه ام در میومد هیچی نخونده بودم وهمش غرولند میکردم و به خودم فحش میدادم که چرا درس نخوندم خلاصه وقتی بابام گفت شب هم میریم هییت دیگه از روی حرص با کتاب که تودستم بود با یه کتاب زدم تو کلم گفتم خداااااااااااااااااااااااایا چی کار کنم مامانم که منو اونطوری دید گفت میخواستی بخونی چند روز بی کار تو خونه بودی دیگه راهی برام نمونده بود فقط یه کار اونم دعا یه عالمه دعا کردم بعد زنگ زدم به دوستم صغری خواهرش گفت خوابه تو دلم چندتا فحش بهش دادم که چرا هر وقت من زنگ میزنم خوابه به فاطمه زنگ زدم گفت امتحان زمین کنسل شده از خوشحالی همونجا سجده کردمو خدارو شکر کردم خلاصه بدو بدو رفتم آماده شدم و رفتیم عزاداری..... تاحالا شده دعایی کنی و دعات سریع مستجاب بشه؟ نظر یادتون نره..... |
About![]()
از قدیم گفتن دم هرچی بچه بامرامه گرررررررررررم دوست موستای خوشکل موشکلم من رهام این وبلاگ قبلنا هم بوده ها ولی یه جورایی تغیرش دادم جون مااااااااااااا خوب شده یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برین این نظر سنجیه بگین نظرتون چیه باااااااااشه؟ این وبلاگ واسه هرچی بچه باحاله هرکی نظر بذاره لینک میشه هرکی نیادو ستاره ی سهیل بشه ما هم دلگیر میشیم و اسمشو پاک میکنیم راستی بچه های عااااااااااااشق اگه داستانای جال از ملاقاتاااااااا،برخوردهاااااا، ضربه های روحی روانی و ..... دارن میتونن بگن براشون تو وبلاگ میذاریم کمکم اگه خواستین جون داداش چی خجالت نکشین دوس دارم مه بیان براتون نظر بذارنوووووووو کمکتون کنن وااااااااااااای خسته شدم دیگه بقیه شو خودتون میدونین دیگه پس نظر یادتون نره
Archivesاسفند 1390بهمن 1390 آذر 1390 AuthorsLinks
مهناز
کیت اگزوز ریموت دار برقی
<-PollItems->
برای ثبت نام در خبرنامه
ایمیل خود را وارد نمایید
|